کد خبر : 98011
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۱۸:۵۹

سهمیه بهتر است یاپدر سهمیه برایم پدرنمی شود!

سهمیه بهتر است یاپدر سهمیه برایم پدرنمی شود!

به گزارش شبسترنیوز حمید صدر خبرنگار شبسترنیوز با همراهی تعدادی از رزمندگان شهرستان شبستر به دیدار تعدادی از جانبازان رفته است و در زیر یادداشتی از وی در خصوص این دیدار ها می خوانید:  چهارم شعبان روزی بود که حضرت ابوالفضل العباس(ع) چشم به جهان گشود و خانه حضرت علی (ع ) را روشنایی دوباره

DSC05476به گزارش شبسترنیوز حمید صدر خبرنگار شبسترنیوز با همراهی تعدادی از رزمندگان شهرستان شبستر به دیدار تعدادی از جانبازان رفته است و در زیر یادداشتی از وی در خصوص این دیدار ها می خوانید:

 چهارم شعبان روزی بود که حضرت ابوالفضل العباس(ع) چشم به جهان گشود و خانه حضرت علی (ع ) را روشنایی دوباره بخشید؛ بزرگ شد و بزرگ شد تا اینکه در کنار برادرش امام حسین (ع) ثابت کرد که فرزند علی (ع) است و علی وار از دین اسلام در مقابل حملات فریب خوردگان و دنیاطلبان و خود فروختگان زمان خود دفاع کرد تا جایی که دوبازوی پر توان خود را از دست داد ولی باز خود را نباخت.

شمشیر به دندان گرفت و بر دشمنان حمله ور شد، هرچند دست و بازو نداشت ولی با رجز خوانی های خود با کلمات برنده تر از شمشیر دست از ولایت برنداشت و به همین خاطر است که روز ولادتش روز جانباز نامیده شد، چرا که جانبازان هشت سال دفاع مقدس، هرچند با حضرت ابوالفضل (ع) قابل مقایسه نیستند ولی به جرأت می توان گفت که ابوالفضل وار از جان مایه گذاشتند و هنوز هم که هنوز است بعد از گذشت چندین دهه از مجروحیتشان خم به ابرو نمی آورند و بعضی ها هرچند چشمان زیبایشان را برای روشنای دیده های ما از دست دادند ولی با جملات زیبایشان عشق را با یادگارهای آهنی که درقسمتهای مختلف بدن دارند معنی می کنند و می گویند که با تمام وجود از اسلام دفاع خواهیم کرد و پشتیبان ولایت مطلقه فقیه خواهیم بود.
از جانبازی که قدرت تکلم ضعیفی که بر اثر اصابت ترکش در سر را داشت پرسیدم کلمه جانباز شما را به یاد چه می اندازد؟
گفت: “شهیدان زنده اند الله واکبر” این همان آیه قرآنی است که خداوند می فرماید چنین نپندارید که آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده اند، بلکه آنها زنده اند و در نزد خداوند روزی می خورند.
بعضی ها نیز نه قدرت تکلم دارند و نه توان راه رفتن؛ بلکه با نگاه خود به ما می گویند: ای آنهایی که کنار نامتان پسوند و پیشوند دارید؛ ای آنهایی که با ثمره خون شهدا و ایثارجانبازان به پست و مقام رسیدید و در صندلی و میز ریاست و مدیریت تکیه زدید مدیون هستید اگر خون شهدا را پایمال کنید، مدیون هستید اگر به دشمن باج دهید، مدیون هستید به مردم صبور که هرچه شما خواستید بدان عمل کردند و با تحریم ها سوختند و ساختند و خم به ابرو نیاوردند و در تمام مشکلات با شما بودند.

مبادا خانواده های شهدا را فراموش کنید و از درد آنها غافل شوید آن موقع است که با فراموشی لاله ها به عقوبت الهی دچار خواهید شد.
آری دوستان و مسئولین عزیز، برادران و خواهران و جوانان بزرگوار به مناسبت روز جانباز، چهارم شعبان مصادف با ۲۲ اردیبهشت ۹۵ همراه تنی چند از برادران و خواهران بسیجی به دیدار دو  نفر از جانبازان عزیز که یکی از آنها روشندل بود و یکی نیز ۷۰جانباز درصد بود و توان تکلم و راه رفتن آنچنانی نداشت، رفتیم.
روشندل جانباز کسی نبود جز فرزند روستای چهرگان از توابع بخش تسوج که برایمان از خاطرات دوران دفاع مقدس گفت از نحوه مجروحیتش از باکری گفت که برای تعویض کردن خودروی خود مجبور شد لباس کار تعمیرکار را بشوید. از نحوه شهادت همرزمش که دوستان برایش جشن تولد با چند عدد کشمش گرفتند و بعد چند دقیقه در روز تولدش درهمان روز به شهادت رسید.
یکی دیگر فرزند بندر شرفخانه بود. جانباز ۷۰٪ علی رضا رضازاده ،همرزم شهید باقر ستاری و گل محمداوغلی. وی در سن ۱۴سالگی در اواخر فروردین ماه سال ۶۴ به دوره آموزش مقدماتی به جبهه اعزام می شود ودر مراغه دوره آموزش را به پایان می رساند و بلافاصله برای مبارزه با اشرار و نیروهای کومله و دموکرات دشمن بعثی به منطقه پیرانشهر اعزام می شود که حدود شش ماه در آن منطقه با دشمنان مبارزه می کند.
مجددا در سال ۶۵ به جبهه اعزام می شود وتوفیق حضوردر عملیاتهای کربلای چهار و پنج را می یابد که در عملیات کربلای پنج به درجه جانبازی نائل می شود و از ناحیه سر و تمام اعضای بدن مجروح می شود و در بیمارستان تهران بستری می شود.
وی براثر ترکشی که از پشت سر اصابت می کند قدرت تکلم را از دست می دهد و چند ماهی به کما می رود. تکلم آنچنانی را ندارد وگاهی نیز حافظه اش یاری نمی کند تا خاطرات گذشته را بیاد بیاورد.
علی رضا دارای سه فرزند (دوپسر ویک دختر) است، دخترش مریم که دانش آموز مدرسه شاهد است و به علت بیماری کلیه که داشت، نتوانست یک سال ادامه تحصیل دهد و در حال حاضر با توکل برخدا با نمرات عالی در آموزشگاه شهید قاضی طباطبایی شاهد شبستر ادامه تحصیل می دهد.
آنچه که دل ما و همراهان را بیشتر به درد آورد اشک های مریم، دخترکوچک این جانباز بود! اول با لبخند نگاهمان می کرد، برچهره خنده رویش نگاه کردم و پرسیدم مریم جان برای پدرت در این روز میمون چه حرفی داری؟ می خواهی چه برایش بگویی؟ چادر سفیدی در سرداشت که وقارش را بالا برده بود، سر به زیر آورد، چشم هایش پر اشک شد. بعضی ها بغض می کنند و اشک دیر به چشمانشان می آید ولی مثل اینکه مریم حرف های زیادی برای گفتن داشت. دلش پربود در همان لحظه قطرات اشک مثل باران از گوشه های چشمش روان شد. دیگر هیچ کس گوش شنوا نداشت، چرا که مریم با قطرات اشک گفت که بابا با تمام وجود دوستت دارم و باتمام وجود به تو افتخار می کنم.
بعضی آدم ها منتظر یک جمله اند که محزون شوند ولی اینجا همه با اشک مریم محزون شدند. یاد آتنا دختردوست و رفیقم علی افتادم که گفت من هیچ چیز نمی خواهم مگر یک چیز” دوست دارم بابای خوبم تاسرکوچه دستم رابگیرد و مرا همراهی کند”.
مریم با آتنا کمی فرق داشت می دانید فرقش در چه بود!؟ فرقش دراین بود علی توان راه رفتن نداشت و آتنا در حسرت دیدن بابا در روی پا خود بود. و علی رضا توان راه رفتن روی پای خود را داشت ولی اگر می خواست دست مریم را بگیرد باید تکیه بردختری ضعیف و ناتوان می کرد تا زمین نخورد.
در همان لحظه همان جمله آتنا را برلب آوردم. مادر مریم گفت: مریم، آتنا نیز از حرفهای تو می زند آن موقع بود که فهمیدم مریم چه چقدر دلش پر است وچه آرزوی دارد. با مادرش سر صحبت را باز کردیم، از مشکلاتشان پرسیدیم، گفت: چند وقت است که برخی از مشکلات توان را از من گرفته از بی مهری بعضی ها گفت که نمی توان در اینجا به زبان آورد. از سو استفاده فرصت طلبان گفت که چند وقت است که درگیر دادگاه هستند تا جایی که دستور توقیف اموال در سالهای قبل برایشان از سوی دادگاه صادر شده بود…
پرسیدم آیا مسئولین به دیدارتان آمدند گفت: سه سال است که هیچ کس نیامده تاحالی از ما بپرسد و بگوید دردتان چیست.

با فتحی رئیس بنیاد شهدا و امور ایثارگران شبستر، تماس گرفتم و درخواست کردم که اگر مقدور باشد چند دقیقه ای با این خانواده باشند. وی با این که درگیر مراسم جشن روز جانباز بودند در عرض ۱۰ دقیقه خود را رساند. ظاهرا  از قبل درجریان  مشکل این خانواده بود و قول مساعد داد که هرچه درتوان دارند برای حل مشکل تلاش کنند.
وی گفت: ما هرچه داریم به ثمره خون شهیدان و ایثارگری این عزیزان است اگر کسی بداند که این چنین خانواده هایی هستند که درمشکل هستند و به ما نگویند مدیونند. .
وای برما اگر یک لحظه از این عزیزان غافل باشیم. وای برما اگر زبان بگشایم و بگوییم آنها از سهمیه استفاده می کنند، باسهمیه وارد دانشگاه می شوند و در ادارات دولتی استخدام می شوند.
کدام پدر مادری دل دیدن وتحمل اشک ریختن دختر و فرزند خود را دارد؟ کدام دختری و فرزند تحمل افتادن پدر برزمین را دارد؟ مگر نه اینکه می گویند پدر ستون خانواده است. مگر نه اینکه در سایه پدر و مادر است که به آنچه که می خواهد میرسد! حالا وقتی پدری که توان گرفتن دست فرزند را ندارد اینجا سهمیه به چه درد می خورد؟ آیا سهمیه جای خالی پدر ومادر را پر می کند؟ وقتی دانش آموز بودیم معلم انشاء می پرسید علم بهتر است یا ثروت ؟ بیشتر عقیده به این داشتند که علم بهتر است. با علم می توان به ثروت دست یافت.
سوال ما نیز این است، پدر بهتر است یا سهمیه؟ عزیزان همان طور که آتنا و مریم گفتند ما سهمیه نمی خواهیم ما پدری می خواهیم که در ناتوانی برایمان امید دهد، برایمان تکیه گاه باشد، ما سهمیه را با خوب درس خواندن و تلاش بیشتر بدست می آوریم ولی سهمیه برایمان پدر نمی شود.
دوستان بیایید قدر این عزیزان را بدانیم و ارزش ها را حفظ کنیم، برای منافع شخصی و تهیه عکس و گزارش به سراغشان نرویم بلکه باتمام وجود از روی قدرشناسی از آنها یاد کنیم.

یا حق خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی وما رستگار

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.