این رسم ماست! میمون ها !

این رسم ماست! میمون ها !

گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان دسته ای موز گذاشتند. هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت تا موزها را بردارد، دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند. پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک

فرصت هایی که میگذرند! و چراغ قرمز !

فرصت هایی که میگذرند! و چراغ قرمز !

چند وقتیه که پشت چراغ قرمز وایسادنی به اطرافم نگاهی میندازم !! همه جوش می زنن تا این ۳۰ ثانیه یا ۶۰ ثانیه یا …. ثانیه تموم شه و کل انرژی بدنشون رو به پای راستشون انتقال بدن و از اون هم به پدال منتقل بشه و اونم به موتور ماشین و اونم … !!

بودا و هرزه !

بودا و هرزه !

بودا به دهی سفر کرد …زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.   کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !بودا ادامه مطلب

دختر کوچک اما روحی بزرگ

دختر کوچک اما روحی بزرگ

همسرم «نواز» با صداى بلند گفت: تا کى مى‌خواى سرتو، توى اون روزنامه فرو کنى؟ مى‌شه بیاى و به دختر جُونت بگى غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کنارى انداختم و به سوى آنها رفتم. تنها دخترم «آوا»، به نظر وحشت‌زده مى‌آمد. اشک در چشم‌هایش جمع شده بود. ظرفى پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.

سود الاغ مرده !.

سود الاغ مرده !.

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد. » چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون

نامه های مقدس !

نامه های مقدس !

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد… فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ، پدر نامه اولش را برای آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن

قصه تکرار غصه ها

قصه تکرار غصه ها

پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند…. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید

زاهد مستجاب الدعوه

زاهد مستجاب الدعوه

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

معرفی طبیعتی زیبا اما پنهان

معرفی طبیعتی زیبا اما پنهان

چند روز پیش تصمیم گرفتیم با دوستان به دل طبیعت بریم و ساعاتی رو بدون دغدغه های روزانه  سپری کنیم‌! جایی که برای رفتن انتخاب کردیم‌ طبیعت زیبای میشو شهر سیس بود !طبیعت تصاویر زیبایی رو به دیوارش زده بود … دلمون نیومد شما از این تصاویر بی بهره بمونید و از تصاویر طبیعت تصویر تهیه کردیم تا

دیدار دانشجویان بااستاد!

دیدار دانشجویان بااستاد!

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می

از پشت کوه آمده ام…

از پشت کوه آمده ام…

flowers-in-the-grass-computer-background-widescreen-hd-nature-wallpaper-hd-wallpapers آری از پشت کوه آمده ام !!! چه میدانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد برای عشق خیانت کرد برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم می گویند: از پشت کوه آمده…